من گوسفندی هستم که در گلّه ای بزرگ به دنیا آمده ام. از زمان بره گی پدر و مادرم همیشه به من گوشزد میکردند که من باید گوسفند خوبی باشم و هیچوقت از گلّه جدا نشوم چون گرگهای زیادی در کمین گله ما هستند. آنها میگفتند که امکان دارد که گرگان با لباس میش و گوسفند من را گول زده و از گله جدا کنند و بعد مرا بخورند و این بزرگترین خطر برای یک گوسفند است.
چوپان گله ما مدتی پیش وقتی بره کوچکی بودم عوض شد و ما را به دشتی دیگر بردند که در آن علف تازه به سختی گیر میآید و بعضی اوقات علوفه خشک جلوی ما میریزند و همه گله سیر نمیشوند و شیر کافی نمیدهند. چوپان ما مرد از کار افتاده و پیریست که ما را نمیتواند به دشتهای سر سبز ببرد. برایش شیر دهی گله اهمیتی ندارد و فقط به گوشتدار بودن گوسفندان اهمیت میدهد چون با فروش گوشت گوسفندان پول درمیآورد.
بیشتر گوسفندان گله همیشه یاد چوپان قبلی را میکنند که گله را به چراگاههای زیبایی میبرد و همه گوسفندان با شبدرهای تازه سیر میشدند. میگویند آن چوپان به قدری خوب بود که شیر گله را بیشتر از گوشت میفروخت و گوسفندان گله را کمتر قصابی میکرد.
چوپان ما انسان خبیثی است. همین چند وقت پیش بود که گردن برادر من رو گرفت و کشید و برادرم هم در حالی که با او می رفت بع بع میکرد و من نیز سر خود را در علوفه ها فرو بردم و آرزو کردم که مرا نبیند و وقتی دور شدند به ریش چوپان خندیدم که نتوانست مرا پیدا کند. چوپان با چاقو سر برادرم را برید و گوشتش را کمی روی آتش گرفت و خورد و بقیه را هم به سگان بزرگ گله داد که با واق واق خود تمام گله که هیچ بلکه خود چوپان پیر را هم ترسانده بودند.
درست است که چوپان ما بسیار ضعیف است ولی سگان بسیار بزرگی دارد تا بتواند تمام گله را برای چوپان اداره کنند. هروقت گوسفندی از گله هوس جدا شدن داشته باشد آنها با واق واق های بلند خود مانع میشوند و اگر به حرف آنان گوش ندهیم ما را گاز خواهند گرفت چون چوپان به آنها سفارش کرده که اگر مواظب نباشند گرگها جان گوسفندان را به خطر خواهند انداخت و سگان گله سخت به آن باور دارند تا جایی که گوسفندان زیادی را با دندانهای خود پاره پاره کرده و خورده اند تا آنها را از خطر بزرگی چون گرگ نجات دهند.
ما در گله چند بز زنگوله دار هم داریم که بدلیل اینکه راه بلد هستند چوپان به گردن آنها زنگوله ای بسته تا گله را با صدای آن زنگوله به پشت آن بز بیندازد تا مجبور به هدایت تک تک گوسفندان نشود.
اما گوسفندان گله ما همیشه در این فکر بوده اند که آزاد به هر دشت سبزی که دوست دارند بروند و از هوا آب رودخانه و شبدرهای تازه ای که در آنها وجود دارند بهره مند شوند ولی سگان گله هرگز چنین اجازه ای نمیدهند.
ما گوسفندان هزاران سال است که به این شکل زندگی میکنیم یعنی چوپان گوشت و شیر ما را استفاده میکند و میفروشد و سگان هم همیشه دستیار چوپان بوده اند.
بارها گوسفندانی سعی کرده اند که مسیر خود را عوض کنند ولی سگان آنها را خورده اند. مثلا چندی پیش سگان یکی از گوسفندان را که با شاخ خود ضربه ای به سگ گله زد و سعی داشت تا به قسمتهای سرسبزتر و دورتر برود را پاره پاره کردند و تمام گله سرها را به زیر انداختند و وانمود کردند که به دنبال علف هستند ولی با بع بع کردن خود سعی در اعتراض به این حرکت سگها داشتند که واق واق سگها آنها را ساکت کرد.
تمام گوسفندان و بزهای گله بر این باورند که گوشت آنها لذیذ نیست و نباید آنها را برای گوشتشان کشت و خورد. اهالی گله بر این باورند که اگرصبر داشته باشند چوپان روزی به این خواسته آنها احترام خواهد گذاشت و آنها را به قصابی نخواهد فروخت و آنها را همراه با سگان نخواهد خورد.
اکثریت گله اعتقاد به استفاده از راههای مسالمت آمیز در برابر سگان دارند ومیگویند که استفاده از شاخ ممکن است به سگان بهانه دهد تا گوسفندان بیشتری را پاره پاره کنند و امیدوارند که روزی به خواسته های خود برسند.من نیز به راههای مسالمت آمیز اعتقاد دارم.
هر بار که چوپان برای بردن گوسفندی میآید یا سگان قصد گرفتنمان را دارند من خود را به وسط گله میاندازم تا دیده نشوم و حتی تازگی ها دیگر علوفه ای نمیخورم تا لاغرتر نشان داده شوم ولی گله روز به روز کوچکتر و کوچکتر میشود و کار من هم مشکلتر.
من امیدوارم که روزی برسد که سگان دندانهای خود را درآورده و بع بع کنان با گله همدلی کنند و چوپان را وادار به قبول حق و حقوق گوسفندی ما کنند و باور دارم که نباید خون سگی ریخته شود.
چوپان گله ما مدتی پیش وقتی بره کوچکی بودم عوض شد و ما را به دشتی دیگر بردند که در آن علف تازه به سختی گیر میآید و بعضی اوقات علوفه خشک جلوی ما میریزند و همه گله سیر نمیشوند و شیر کافی نمیدهند. چوپان ما مرد از کار افتاده و پیریست که ما را نمیتواند به دشتهای سر سبز ببرد. برایش شیر دهی گله اهمیتی ندارد و فقط به گوشتدار بودن گوسفندان اهمیت میدهد چون با فروش گوشت گوسفندان پول درمیآورد.
بیشتر گوسفندان گله همیشه یاد چوپان قبلی را میکنند که گله را به چراگاههای زیبایی میبرد و همه گوسفندان با شبدرهای تازه سیر میشدند. میگویند آن چوپان به قدری خوب بود که شیر گله را بیشتر از گوشت میفروخت و گوسفندان گله را کمتر قصابی میکرد.
چوپان ما انسان خبیثی است. همین چند وقت پیش بود که گردن برادر من رو گرفت و کشید و برادرم هم در حالی که با او می رفت بع بع میکرد و من نیز سر خود را در علوفه ها فرو بردم و آرزو کردم که مرا نبیند و وقتی دور شدند به ریش چوپان خندیدم که نتوانست مرا پیدا کند. چوپان با چاقو سر برادرم را برید و گوشتش را کمی روی آتش گرفت و خورد و بقیه را هم به سگان بزرگ گله داد که با واق واق خود تمام گله که هیچ بلکه خود چوپان پیر را هم ترسانده بودند.
درست است که چوپان ما بسیار ضعیف است ولی سگان بسیار بزرگی دارد تا بتواند تمام گله را برای چوپان اداره کنند. هروقت گوسفندی از گله هوس جدا شدن داشته باشد آنها با واق واق های بلند خود مانع میشوند و اگر به حرف آنان گوش ندهیم ما را گاز خواهند گرفت چون چوپان به آنها سفارش کرده که اگر مواظب نباشند گرگها جان گوسفندان را به خطر خواهند انداخت و سگان گله سخت به آن باور دارند تا جایی که گوسفندان زیادی را با دندانهای خود پاره پاره کرده و خورده اند تا آنها را از خطر بزرگی چون گرگ نجات دهند.
ما در گله چند بز زنگوله دار هم داریم که بدلیل اینکه راه بلد هستند چوپان به گردن آنها زنگوله ای بسته تا گله را با صدای آن زنگوله به پشت آن بز بیندازد تا مجبور به هدایت تک تک گوسفندان نشود.
اما گوسفندان گله ما همیشه در این فکر بوده اند که آزاد به هر دشت سبزی که دوست دارند بروند و از هوا آب رودخانه و شبدرهای تازه ای که در آنها وجود دارند بهره مند شوند ولی سگان گله هرگز چنین اجازه ای نمیدهند.
ما گوسفندان هزاران سال است که به این شکل زندگی میکنیم یعنی چوپان گوشت و شیر ما را استفاده میکند و میفروشد و سگان هم همیشه دستیار چوپان بوده اند.
بارها گوسفندانی سعی کرده اند که مسیر خود را عوض کنند ولی سگان آنها را خورده اند. مثلا چندی پیش سگان یکی از گوسفندان را که با شاخ خود ضربه ای به سگ گله زد و سعی داشت تا به قسمتهای سرسبزتر و دورتر برود را پاره پاره کردند و تمام گله سرها را به زیر انداختند و وانمود کردند که به دنبال علف هستند ولی با بع بع کردن خود سعی در اعتراض به این حرکت سگها داشتند که واق واق سگها آنها را ساکت کرد.
تمام گوسفندان و بزهای گله بر این باورند که گوشت آنها لذیذ نیست و نباید آنها را برای گوشتشان کشت و خورد. اهالی گله بر این باورند که اگرصبر داشته باشند چوپان روزی به این خواسته آنها احترام خواهد گذاشت و آنها را به قصابی نخواهد فروخت و آنها را همراه با سگان نخواهد خورد.
اکثریت گله اعتقاد به استفاده از راههای مسالمت آمیز در برابر سگان دارند ومیگویند که استفاده از شاخ ممکن است به سگان بهانه دهد تا گوسفندان بیشتری را پاره پاره کنند و امیدوارند که روزی به خواسته های خود برسند.من نیز به راههای مسالمت آمیز اعتقاد دارم.
هر بار که چوپان برای بردن گوسفندی میآید یا سگان قصد گرفتنمان را دارند من خود را به وسط گله میاندازم تا دیده نشوم و حتی تازگی ها دیگر علوفه ای نمیخورم تا لاغرتر نشان داده شوم ولی گله روز به روز کوچکتر و کوچکتر میشود و کار من هم مشکلتر.
من امیدوارم که روزی برسد که سگان دندانهای خود را درآورده و بع بع کنان با گله همدلی کنند و چوپان را وادار به قبول حق و حقوق گوسفندی ما کنند و باور دارم که نباید خون سگی ریخته شود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر